|
شعر عشق ادب
|
جدایی
بی تو امشب شعرهایم خسته اند * اشک هایم دل به دریا بسته اند
تیره اند امشب دل و دنیای من * میرود از پیش من لیلای من
وای بر من وای بر عاشق شدن * وای بر دنیای پست و دون من
بی وفایی رسم دنیایم شده * سهم من افکار فردایم شده
رفت لیلا یاد خود را جا گذاشت * باز من را با غمم تنها گذاشت
عکس او در قاب چشمم خانه کرد * مرغ عشقش در درونم لانه کرد
میرود اما فقط با جسم خود * میزند اتش مرا با اسم خود
وای بر من وای بر فردای من * میرود از پیش من لیلای من

نمیدانم چرا یک دم ز تو غا فل نمی مانم * خیال امشبم این است صدایت را نمیخوانم
ز کوی ما گذر کردی به حال ما نظر کردی* ز عشق ما حذر کردی چه میخواهی تو از جانم؟
دو دل کردی دل تنها غمین کردی دل مارا * دو چشمت اتشی شیدا تو با چشمت بسوزانم
شبی اشکم به پای تو شبی سوز صدای تو * شبی مهتاب جای تو که هر شب مست و عریانم
پیامی از نگاه تو زچشمان سیاه تو * به قلب بی گناه من نمی دانم که حیرانم
در این دنیای نامردی برای قلب من دردی * چرا درمان نمیگردی چو میدانی که ویرانم
نیا سوی دل حیران که میگردی تو سر گردان * تبسم کن که میگریم ز داغ قلب گریانم
وضو از اشک خود گیرم دلت را کعبه میگیرم * به حال سجده میمیرم نماز عشق میخوانم
تو ای باطل خیال من تو ای غافل ز حال من * دعای امشبم این است : بمان ای دین و ایمانم
وضو از اشک خود گیرم دلت را کعبه میگیرم * نماز عشق میخوانم به حال سجده میمیرم
دو چشمت مهر مهرابم نگاهت قبله می گردد * قنوت گریه میخوانم ز دنیای خودم سیرم
میان ربناهایم وصالت را طلب کردم * دعای هجر غمهایم که در مرداب غم گیرم
میان حمد و توحیدم تو را در قلب خود دیدم * تو را تنها و بی همتا میان قلب دلگیرم
مالک یوم الوصالم من فقط عشق تو دانم * در صراط اشنایی عمر طولانی اسیرم
سر سجاده سراسر عاشقم الاه و اکبر * در سپاس از عشق پاکت من کرم کورم حقیرم
یک رکوع بی بهانه دو سجود عارفانه * سه سلام عاشقانه کاش با عشقت بمیرم
هادی/۹/۴/۸۸

خجسته باد نوروز این جشن اریایی * بر عاشقان ایران بر اهل پارسایی
(خداوندا اهل دل را به دل راه ده جز ان را بر ان تسلط مده)

سال نو بر همه دوستان مبارک/سالی سرشار از سلامتی مهر موفقیت شادکامی و برکت برایتان ارزومندم
-خدایا بر من قدرت تشخیص بخش
-خدایا در لحظه های انتخاب مرا یاری کن تا انتخابی موفق داشته باشم
-خدایا مرا به نامردان دچار و محتاج مکن
-خدایا بر من عشق پاک عنایت کن
بار الاها مرا ان ده که ان به و مرا عاقبت به خیر کن
امین یا رب العالمین
خروس ميخواند
به من ربطي ندارد
مرغ عشق هم بخوا ند
به من ربطي ندارد!!!
اخه براي گوش كر
چه مرغ بخونه و چه خر
ديگه به من ربط نداره! !!
كه كي؟ كجا؟ چيكار داره؟
كي چشماشو تو دل كي جا ميزاره؟
گلهاي تو باغچتون ديگه به من ربط ندارن
راست و دروغ كاراتون ديگه به من ربط ندارن
چشماي كي آبيه
شب كي مهتابيه
روزگار كي سياه؟
زندگي كي تباه؟
كي اسير يك نگاه؟
همتون غرق نگاه
باباي كدامتون جون نداره؟؟
سفره ئ كدامتون نون نداره؟؟؟
هيچ کدام ديگه به من ربط نداره!!!
درد شما درد دوري از غمِ
واژه درد واسه من خيلي کمِ
من خودم معني دردم
اخه من يه برگ زردم
درد من درد شماهاست به خدا
ميگم به من ربط نداره تا لحظه اي بشم جدا
اخه من درمونده ام حتي توي کار خودم
اخه من مجنونم و ديوونه يار خودم
دو تا چشمهاي سياهمو ببين
ابر سياه هميشه بارون داره
شاعرتون يه دل داغون داره...
بازم ميخواي ياريت بدم؟
ميخواي که دلداريت بدم؟
حالا ديگه باور داري؟
ديگه با من کار نداري؟
ديگه به من ربط نداره!!!
که جامعه فقير داره
کبير داره صغير داره
کبيرهاي فقير داره
بالا و پايين ابروها
کوتاه و بلند مانتوها
يا امر معروفش کن
يا زود فراموشش کن
ديگه به من ربظ نداره!!!
حالا ميخواهم تنها باشم
از همتون از همشون جدا باشم
يه مرد بي صدا باشم
يه مرگ بي صدا باشم
ديگه شعرهاي من عاشق نميخواد
بي خيال
بي خيال شعر من عاشق نميخواد
دل من يه يار صادق نميخواد
خسته از وفاي چند روزه شده
گوش من صداي هق هق نميخواد
حالا کي حنا تو دستام ميزاره؟
چشماشو تو چشم تنهام ميزاره
پيش چشمهام کسي عاشق نميشه
واسه شعرهام کسي لايق نميشه
همه يک روز ميميرن تو فکر ما
ادمي گل شقايق نميشه
از من نپرسيدي چرا؟
ديوونه رفتم بي صدا
از بهر تن تنها شدم
از هر تني گشتم جدا
ديگه به من ربط نداره!!!
ديگه به من ربط نداره!!!!!!
(H.A)
يه روزي ميا د كه عشقت ديگه از تو سير ميشه * يه روزي كه عشق تو جاي ديگه اسير ميشه
تك و تنها ميموني ميون روياهاي خام * روزي كه شور جوونيت با زمونه پير ميشه
ميخوايبري تنها باشي جايي كه هيچكس نباشه * روزي كه خيلي دلت از خيلي ها دلگير ميشه
ياد حرفت كه مي افتي حرفي كه بهش ميگفتي * تموم دوست دارم ها تو دلت يه تير ميشه
نميشه رها بشي ز فكر اون جدا بشي * اخه اون حلقه ي چشماش به دلت زنجير ميشه
نفس عشق رو بگيري دوباره نفس ميگيري * دوباره چشم يه اهو قاتل يه شير ميشه
))h.a((

**يادمان باشد**

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم * وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست * گر
شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق * جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها
ماند * طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
بياييد همگي يادمان
باشد و به هم يادآوري کنيم :
يادم باشد حرفي
نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل
کسي بلرزد
خطي ننويسم که آزار
دهد کسي را
يادم باشد که روز و
روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست
يادم باشد اگر شد جواب كين را با مهر و جواب دو رنگي را جز با صداقت ندهم
و براي سياهي ها
نور بپاشم
يادم باشد از چشمه
درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ
پـاک زيستن
يادم باشد سنگ خيلي
تنهاست ...
يادم باشد بايد با
سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
يادم باشد براي درس
گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تکرار
اشتباهات گذشتگان
يادم باشد زندگي را
دوست دارم
يادم باشد هر گاه
ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي
قربانگاه مي رود زل
بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد مي توان
با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش
عشق مي بارد به
اسرار عشق پي برد و زنده شد
يادم باشد معجزه
قاصدکها را باور داشته باشم
يادم باشد گره
تنهايي و دلتنگي هر کس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه
لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه
از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد از بچه
ها ميتوان خيلي چيزها آموخت
يادم باشد پاکي
کودکيم را از دست ندهم
يادم باشد زمان
بهترين استاد است
يادم باشد قبل از
هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
يادم باشد با کسي
انقدر صميمي نشوم شايد روزي دشمنم شود
يادم باشد با کسي
دشمني نکنم شايد روزي دوستم شود
يادم باشد قلب کسي
را نشکنم
يادم باشد زندگي
ارزش غصه خوردن ندارد
يادم باشد پلهاي
پشت سرم را ويران نکنم
يادم باشد اميد کسي
را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد
يادم باشد که عشق
کيمياي زندگيست
يادم باشد که ادمها
همه ارزشمند اند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند
يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
بياييد همگي يادمان
باشد و به هم يادآوري کنيم
هر كس بد ما به خلق گويد // ما چهره ز غم نميخراشيم
ما خوبي او به خلق گوييم // تا هر دو دروغ گفته باشيم
*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/**/*/*/*/
تلخ است كه لبريز حقايق شده است * زرد است كه با درد موافق شده است
عاشق نشده اي وگرنه مي فهميدي * پاييز بهاريست كه عاشق شده است
اين مثنوي حديث پريشاني من است
بشنو که سوگ نامه ويراني من است
امشب نه اين که شام غريبان گرفته ام
بلکه به يمن آمدنت جان گرفته ام
گفتي غزل بگو غزلم، شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد، خيال مرد
گفتم مرو که تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاک سيه مي نشانيم
گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد
بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد
وقتي نقاب محور يکرنگ بودن است
معيار مهرورزي مان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است؟
اصلاً کدام احمق از اين عشق راضي است؟
اين عشق نيست، فاجعه قرن آهن است
من بودني که عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام
فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگويم که خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نارفيق
اين ها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچي نشانده اند
تا اين برادران رياکار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفاکار زنده اند
يعقوب درد مي کشد و کور مي شود
يوسف هميشه وصله ناجور مي شود
اين جا نقاب شير به کفتار مي زنند
منصور را هر آينه بر دار مي زنند
اين جا کسي براي کسي، کس نمي شود
حتي عقاب در خور کرکس نمي شود
جايي که سهم مرد، به جز تازيانه نيست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست
ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است
ما مي رويم هر که بماند مخير است
ما مي رويم گرچه ز الطاف دوستان
بر جاي جاي پيکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمي کنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاکِ مسلمان ابوذر است
ما مي رويم مقصدمان نامشخص است
هر جا رويم بي شک از اين شهر بهتر است
از سادگي است گر به کسي تکيه کرده ام
اين جا که گرگ با سگ گله برادر است
ما مي رويم، ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن يک مرد فاجعه است
ديري است رفته اند اميران قافله
ما مانده ايم قافله گيران قافله
اين جا دگرچه باب من و پاي لنگ نيست
بايد شتاب کرد مجال درنگ نيست
بر درب آفتاب، پي باج مي رويم
ما هم بدون بال به معراج مي رويم
آدمک
آدمک آخر دنياست،بخند،**آدمک مرگ همينجاست،بخند.
آن خدايي که بزرگش خواندي،**به خدا مثل تو تنهاست،بخند.
دست خطي که تو را عاشق کرد،**شوخي کاغذي ماست،بخند.
فکر کن درد تو ارزشمند است،**فکر کن گريه چه زيباست،بخند.
صبح فردا به شبت نيست که نيست،**تازه انگار که فرداست،بخند.
راستي آنچه که يادت داديم،**پر زدن نيست که در جاست،بخند.
آدمک نغمه آغاز نخوان،**به خدا آخر دنياست،بخند...
"نغمه رضايي
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظهء اول
که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
بروي يکدگر ويرانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان،ديگري پوشيده از صد جامهء رنگين
زمين و اسمان را
واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سبحه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بعرش کبريايي با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نابجايي، ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوش عارف و عامي، ز برق
فتنه اين عالم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا، معدم هر فکري
در اين دنيا پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم:
همين بهتر که او جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتکاري هاي اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جاي او چو بودم
يکنفس کي عادلانه سازشي
بل جاهل و فرزانه مي کردم؟!
عجب صبري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد
(معيني کرمانشاهي))
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان
با تعجب رو به پرند كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه
بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها
را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين
اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار
گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز
هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر
جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد .
چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري
را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت
است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود
.
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد
پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين
آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست
گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر
دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي
.
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي
؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي
خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
باز شكاري ام من
كارم شكار عشق است
بر
شانه هاي عاشق
قصدم شكار معشوق
با تير در كمانت
با اولين نگاهت
شكستي و گسستي
شهبال هاي عشقم
در دام آن نگاهت
حالا شكار عشقم
ديگر تو باز عشقي
شدم شكار چشمت
آري تو باز عشقي
من هم شكار عشقم
يک تبسم زيرکانه يک عروسک
بچه گانه ويک بازيه کودکانه کافي بود براي عاشق شدنم
و تو اين کار را کردي چقدر
ساده عاشقت شدم...
مثل قصه کودکانه توشدي براي
من شاهزاده اي سوار بر اسب سفيد چه قدر ساده
عاشقم کردي و از آن ساده
تر رهايم کردي...
گفتم بمان پري قصه ها که
من بي تو ميميرم
خنديدي و گفتي بازي
بود
گفتم بازي زيبايي بود بيا
بازي کنيم
گفتي من کودک نيستم بزرگ
شده ام بازي نمي کنم
گفتم مگر بزرگترهابازي نمي
کنند؟
گفتي بازي نه زندگي مي کنند
گفتم پس بيا زندگي کنيم
مثل بازي
گفتي زندگي بازی نيست
گفتم پس با عشق تو چه کنم؟
گفتي رهايش کن بازي بود زندگي کن
شايد كه عشق ما فقط سوء تفاهم بود وبس ** تصوير چشم عاشقت شايد توهم بود وبس
گم شد خيال عشق تو در لا به لاي لحظه ها ** شايد كه حس عاشقت از اولش گم بود وبس
حالا ولي فهميده ام ار غربت چشمان تو ** آن آشنا بيگانه اي مانند مردم بود وبس
تقدير آدم ميشوم تبعيدي از تو تا خودم ** اما كجاي ماجرا تقصير گندم بود وبس
تو نقطه ي كور غزل در تار وپود قصه ام ** آغاز پوچ شعر من تنها تبسم بود وبس
خواب و رويا دروغ ميگويد* آره ليلا دروغ ميگويد
دوستم داشت شايدم دارد * او ولي با دروغ ميگويد
دوره ي عشق عاشقي ها مرد * نه به مولا دروغ ميگويد
گفت كه رسم عاشقي اين است * راسته يا دروغ ميگويد
خيره شد چشم او به من ديشب * چشم ليلا دروغ ميگويد
گفت كه من براي او مردم * وه چه زيبا دروغ ميگويد
مثل اين را كلاغ هم ميگفت * مثل سگها دروغ ميگويد
دختران عشق را نميفهمند * چون زليخا دروغ ميگويد
من برايش چه شعرها خواندم * شعرها را دروغ ميگويد
گريه كردم خدا كه ميداند * اشك آيا دروغ ميگويد؟
گفت ديشب كه نامزد دارد * گفته اما دروغ ميگويد
شاعر عاشق بود شاعر ايمان داشت
شاعر اندر دل خود رازي پنهان داشت
كس نمي دانستش
كس نمي فهميدش
قلب پر دردي داشت
كاش همدردي داشت
آنكه شعر ها وغزل هايش شنيد
گونه هاي خيس او هرگز نديد
آنكه دل با حرفهايش مي شكست
يك دم آيا خود به جاي او نشست
آنكه تنهايي شبهايش نديد
يك گل از باغ خيالش هم نچيد
يك گل از باغ خيال آرزو
شعر شاعر خوانده ميشد مو به مو
شعر شاعر صحبتي ديرينه بود
صحبتي از زخمهاي سينه بود
زخمي تن زخمي چشم تو بود
آري آن چشمي كه قلبم را ربود
بشكند قلبي كه قلبم را شكست
بعد قلبم شيشه ي عمرم شكست
من آن پروانه ي شعله نشينم*** من آن عاشق ترين روي زمينم
بشناس من آن بلبل عاشق*** من شاعر شعر دل نشينم
********************************************
شهيرم من شهير عشق بازي *** نديمم من نديم يار تازي
ببخشم من دل و دينم به يك جا *** دهم جان وكنم ارباب رازي
*********************************************
هزاران دلبر ودلدار دارم*** ميان دلبران تك يار دارم
هزاران عاشق از بهر تو تك يار*** من عشقي زان ميان در كار دارم
**********************************************
كاش چشمت حرف دل را ميشنيد*** لولوء چشم مرا با خنده ي دل ميخريد
تا به هنگام غروب آفتاب *** جاي كوه در پشت قلبم ميتپيد
**********************************************
سری دارم که سرداری ندارد *** دلی دارم که دلداری ندارد
میان این همه سرهای بسته *** سخن هایم خریداری ندارد
**********************************************
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند عمده آدمها .. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است
آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. کسانی که هماره به خاطر ما می مانند .
آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم در زمان بودشان چنان شگفت انگیز ترین آدمها .. . از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می اما وقتی که فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . وقتی در برابرشان قرار می قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود گیریم . . سکوت حرفها داشتیم ونگقتیم می کنیم یادمان می آید که . و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
دردروازه ي عشق روي من باز كنيد *** با من از شعر وغزل حرفي آغاز كنيد
قدر اين شيشه ي نشكسته بدانيد شما *** اين دل غم زده را مرحم راز كنيد
بشنويد شعر من و باور من از شعرم *** گر دو روزي به دلم سر زده پرواز كنيد
سر درد سر ندارد سر سوداگر من *** خوبرويان به دلش كمتر هي ناز كنيد
طمع و حرص برون كن ز دل عاشق خود*** هان فقط درره عشقش طمع و از كنيد
ان شب كه شوم ساغر مي نوشان من *** دوستانم همه از دم غزل اغاز كنيد
چون شنيدي غزل هادي را *** خوب و بد را همه همساز كنيد
نه نباشد نام من شاعر اگر *** يك قياسم به خداي شعر شيراز كنيد
قانون پايستگي عشق:
("عشق نه هرگز خود به خود به وجود مي ايد و نه هرگز از بين ميرود بلكه فقط به نوعي ديگر تبديل مي شود")
تفسير:
1-عشق خود به خود به وجود نمي ايد : يك عشق هرگزبه صورت تصادفي و اتفاقي به وجود نميايد بلكه بايد تفاهمي هر چند كوچك بين طرفين وجود
داشته باشد(وجود خاصيت مشترك) تا به بهانه ي آن اولين جرقه ي عشق در دل زده شود و آن گاه كه شعله هاي عشق در وجود يك نفر زبانه كشيد
از راه هاي گوناگون و مخوصآ نگاه آن را از عاشق به معشوق انتقال ميدهد
2-يك عشق هيچگاه از بين نميرود:و عاقبت آن از دو راه خارج نيست وبسته به گردش دور گردون و رفتار معشوق يا به تنفر تبديل ميشود يا انكه
به نيرويي درون سوز كه بايد تا هوشياري دگر با آن سوخت وساخت.
نتيجه اخلاقي:
خوشا شمعي كه سر تا پا بسوزد* بسازد با گل وتنها بسوزد
مگذاريد كه بي باده بمانم گاهي * مگذاريد كه از سينه برآرم آهي
تا كه جان دارم و از سينه بر آيد نفسم * مگذاريد كه بي باده سر آيد نفسم
همه جا هرشب وهر روز شرابم بدهيد * آخرين لحظه ي عمرم مي نابم بدهيد
مزد قصال مرا سير شرابي بدهيد * مست مست از همه جا حال خرابي بدهيد
بعد مرگم وسط سينه ي من چاك زنيد * اندرون دل من كه قلم تاك زنيد
هر كه پرسيد كه مرده است؟جوابش بكنيد * از مي خالص انگور خرابش بكنيد
هر كه شيون كند از دور و برم دور كنيد * همه را مسب و خراب از مي انگور كنيد
بگذاريد مرا داخل يك تابوتي * تخته هايش همه از چوب زر ياقوتي
به نمازم مگذاريد بيايد واعظ * پير ميخانه بخواند غزلي از حافظ
جاي تلقين به بالاي سرم دف بزنيد * شاهدي رقص كند جمله شما كف بزنيد
روي قبرم بنويسيد وفادار برفت * آن جگر سوخته ي خسته از اين دار برفت
كاش ميشد لحظه اي پرواز كرد
حرفهاي تازه اي آغاز كرد
كاش ميشد خالي از تشويش بود
برگ سبزي توحفه ي درويش بود
كاش اگر دل ميگرفت ومي شكست
عشق مي آمد كنارش مي نشست
كاش هر دل با دلي پيوند داشت
هر نگاهي يك سبد لبخند داشت
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هركز پريشاني نداشت
خاطرات آخر تقويم عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش ميشد راه سخت عشق
را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
زندان عشق
براي رهايي از عشق دلم و زندوني كردم
پشت ميله هاي زندون قلبم و قربوني كردم
اما شاه كليد زندون پيش چشمون سياتِ
سند آزادي عشق دست اولين نگاتِ
تو با اون نگاه اول قفل زندونُ شكستي
براي شكايت دل زبون عقلمُ بستي
حالا مثل يه پرنده توي دست تو اسيرم
پيش اون نگاه جادو عاشقي خواروحقيرم
قفس قلبمُ بشكن مرغ عشقمُ رها كن
عشق بي رنگ و ريا رو از توي سينه صدا كن
بگو از دل قناري شده همرنگ شقايق
غم و اندوه جدايي توي زندون ِ دقايق
وقت آزادي عشق به ضمانت سلامت
بذار اون سند چشمات پاي امضاي كلامت
زعشق خود ز ايران مي سرايم ****** ز اين دينم ز ايمان مي سرايم
من از نام وطن خاك تمدن ********** من از مهد دليران مي سرايم
من از كورش ز داريوش،خشايار*********غزل با ياد ساسان مي سرايم
من از آرش از آن شيرزاد ميهن **********ز فرزندان شيران مي سرايم
من از سعدي ز فردوسي نظامي********من از صاحب ديوان مي سرايم
شدم ديوانه ي نام اهورا ************كه از پاكي يزدان مي سرايم
ز زرتشت و كتاب او اوستا ************ ز ذوالقرنين قرآن مي سرايم
به ياد رزوگاري در بهاران ************ ز سرماي زمستان مي سرايم
همه رفتند و بی گل شد گلستان********** ولي با ياد ياران مي سرايم
شهيد يعني فدای خاك ِ ميهن ******** من از خون شهيدان مي سرايم
جوان يعني گل نو پاي ميهن*********** من از درد جوانان مي سرايم
ز درد بي زباني ِ زبان ها *********** ز ترس حبس زندان مي سرايم
از اول تا به آخر بود مشكل***********غزل را من چه آسان مي سرايم
![]()
![]()
![]()
چند روزي است كه حالم ديدنيست * حال من از اين و آن پرسيدنيست
حال من بد نيست غم كم ميخورم * كم كه نه هر روز كم كم ميخورم
دشنه ي نامرد بر پشتم نشست * از غم نامردمي پشتم شكست
نيستم از مردم دشنه به دست * بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ماست * چشم مستي تحفه ي ديدار ماست
گاه بر روي زمين زل ميزنم *** گاه بر حافظ تفائل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت * يك عزل آمد كه حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم * خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
ميداني اصراف در محبت چيست؟مهر ورزيدن به كسي كه لايق دوست داشتن نيست
در طوفان هاي زندگي با خدا بودن بهتر از نا خدا بودن است
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد . طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
با تمام فقر محبت را گدایی نکن و با تمام ثروت عشق را خریداری نکن
تحقيركردن ديگران به زودي ما را تحقير خواهد كرد
از پيرشدن نترس از رشد نكردن بترس
درياي آرام ناحداي قهرمان نخواهد ساخت
عهدي كه در توفان بسته شود در آرامش شكسته خواهد شد
به نور نگاه كن سايه ها پشت سرت خواهند بود
هيچ گاه يك طرفه به قاضي نرو
جبران كردن بهتر از عذرخواهي كردن است
گناه كار گناه كردن را انتخاب نميكند او فقط سعادت را نمي شناسد
محصول براي رسيدن به هر چهارفصل نياز دارد
چيزي كه به تو هديه شده حق خود ندان
جواهر بدون جلا دادن نخواهد درخشيد
سر هر پيچ سرنوشت منتظر است
راستی و حقيقت پيشه ايست که هرگز ورشکستگی به دنبال ندارد .
ادب خرجی ندارد ولی همه چيز را می تواند خريداری کند .
محبت به هر کس بايد به اندازه فهم او باشد .
فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند
ولی نسوزاند .
به یاد داشته باش که یک مرد عشق راپاس می دارد یک مردهرچه راکه می تواندبه
قربانگاه عشق می آوردآنچه فدا کردنی ست می کند آنچه شکستنی ست می
شکندوآنچه راکه تحمل سوزاست تحمل می کند اماهرگزبه منزلگاه دوست داشتن به کدائی نمی رود.
دوست را چندان قوت مده که اگر دشمنی کند تواند .
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود می شود.
هر چه جزيره دانش انسان وسيع تر می شود ساحل شگفتی های او طولانی تر می
گردد.
راه مبارزه با بديها در اين دنيا فقط آن نيست که در باره ديگران به قضاوت بنشينيم بلکه بايد در باره خود قضاوت کنيم .
فرصت چيزی است اگر زياد به دنبالش بگرديد از دست می رود .
برو ای دوست، برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش.!
ديده بر ديدهی من، مفكن و نازم مفروش ...
من دگر سيرم ... سير! ...
سيرم از اين عشق دو پهلوی تو پست!
تف بر آن دامت پستی كه تو را پروردست!
كم بگو، جاه تو كو؟! مال تو كو بردهی زر!
كهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نيست مرا، تخم طلا! ... مردم من،
زادهی رنجم و پروردهی دامان شرف.
آتش سينه ی صدها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو، صحنهی دلقكها نيست!
ديده ام مسخره خندهی چشمكها نيست!
دل من مأمن صد شور و بسی فرياد است:
ضربانش: جرس قافلهی زنده دلان
طپش طبل ستم كوب، ستم كوفتگان
چكش مغز ز دنيای شرف روفتگان
تك تك ساعت، پايان شب بيداد است!
دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست!
شعلهی آتش شيرين شكن فرهاد است!
حيف از اين قلب، از اين قلب طرب پرور درد
كه به فرمان تو تسليم تو جانی كردم،
حيف از اين عمر، كه با سوز شراری جانسوز
پايمال هوسی هرزه و آنی كردم!
در عوض با من شوريده، چه كردي؟ نامرد!
دل به من دادي؟ نيست؟
صحبت از دل مكن، اين لانهی شهوت، دل نيست!
دل سپردن اگر اين است! كه اين مشكل نيست!
هان! بگير، اين دلت، از سينه فكنديم بدر!
ببرش دور ... ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر!